جنگل سبز
سیاه است و تاریک
سکوت است و صدای بی صدایی
در این جولانگه کفتار و روباه
نمی آید دگر از کس صدایی
همه راضی ز خون خواری گرگند
دو چشم خویش را بر جای بستند
ز ترس زوزه آن گرگ خون خوار
سخن ها تا ابد در سینه حبسند
اگر هم از کسی آواز برخاست
دمش را در گلو یکباره بستند
نمانده از شجاعت هیچ ردی
همه چون کرم خاکی پست پستند
فسوس زان آهوان تیز پرواز
که از زندان جان جانانه رستند
به جرم هوشیاری در شب تار
به حکم گرگ ها در خون نشستند
کنون آن گرگان ناپاک دامن
که از خون ترانه مست مستند
بی خبرند که در جنگل هزاران برگ
چون ندای بی گناهی
تا آخرین قطره خون سبز سبزند !
«با یاد برادران و خواهرانمان که به جرم بیداری ، وقتی من و تو خواب بودیم شهید و اسیر شدند»
به تو می نويسم اين بار
به تو می نویسم این بار
به تو که آروم جونی
به تو که مشق طراوت
توی دفتر خزونی
به تو می نویسم این بار
به تو که روح بهاری
به تو که امید بارون
رو تن یه شوره زاری
به تو می نویسم این بار
توی لحظه شکفتن
توی هشیاری و مستی
توی بیداری و خفتن
به تو می نویسم این بار
زیر قطره های بارون
تو دل سیاهی شب
میون ستاره بارون
به تو می نویسم این بار
نامه ای از جنس شبنم
که بگه حرف دلم رو
به تو ای نو گل مریم
پيچک
یادته شکسته بودم
توی سرمای زمستون
توی نا باوری شب
با دو تا چشمای گریون
یادته رسیدی از راه
توی اون روز قدیمی
که بودش مثل همیشه
خالی از یاری صمیمی
یادته وقتی که دیدی
مثل تک درختی تنهام
اومدی مثل یه پیچک
تو لحظه ها و رویام
یادته که موندی پیشم
پیچیدی رو تن خستم
گل دادی دونه به دونه
روی شاخه شکستم
حالا از دور درختها
می بینن شکوفه بستم
غافل از ای که تو هستی
توی آغوش شکستم
حکايت عشق
با تو حکایتی دگر
این دل ما به سر کند
شب سیاه غصه را
هوای تو سحر کند
تا که بود خیال تو
باور من نمی شود
کز گذر خیال من
یاد دگر گذر کند
تا که روم از این جهان
در طلب وصال دوست
شب همه شب جان و تنم
به سوی تو سفر کند
این دل با صفای ما
وان دل پر جفای تو
کی شود از سینه تو
به سوی ما سفر کند
گرچه که پیر شد دلم
در دم سایه سار عشق
در گذر خیال تو
باز به عشق نظر کند
در شب نا امیدی ام
گفت چنین لسان غیب
چه خوش حکایتی است وصال
بار دگر شرر کند
آسمان ، خانه من . . .
خسته ام از زمین
دلتنگم از خاک
امید دارم که روزی
در کنار خورشید
پرواز خواهم کرد
اوج خواهم گرفت از این پستی
شاید به نهیب یک عشق!
شاید به وصال یک دوست!
شاید روزی تنها بروم
به دیاری
که دگر بازگشتی نیست!
نمی دانم بهانه چیست
ولی می دانم
روزی
آسمان خانه من خواهد شد !
سکوت . . .
بی باران می بارم
بی اشکی می گریم
آهسته می سازم
سکوت!
بی یاری غم خوارم
بی مهری می تابم
بی صدا فریادم
سکوت!
کو عشقت ، دریایت
کو شعرت ، رویایت
تنهایی
میراثش
برایم
سکوت!
می سازم می سوزد
می سوزم می سازد
این دنیا
برایم
سکوت!
تنهایی آتشین
می سوزد در نهان
آخرین امیدم
رویایم
دریایم
. . .
سکوت!
می نوازم باز . . .
می نوازم باز
به قلم
می سازم آوای دل انگیزی باز
می رهانم ز تنم
می نشانم غم را
به دل نازک یک کاغذ
چون راز
می دانم می شکند باز
چه کنم نیست کسی
که می فهمد نیاز
می نوازم ساز
می رهانم باز
از چنگ مه تنهایی
دمی این دل تنها در مه را
می دهم آهسته پرواز
آسمان تاریک
زمین تاریک تر
به کجا خواهم رفت
آیا هست کسی باز
بشنود آواز
بنوازد راز
صدایی در این نزدیکی است
کس نمی بیند باز
و تنها من چون همیشه
می شنوم
در گوشه بی یاور یک دیوار
در کنج درختان تار
می نوازد این گونه کسی آواز
«نیست کسی تا بنازد باز
به سر انگشت نسیمی
به اشارت نگاهی
زلفک پریشان فلک را؟»
می کنم فریاد
می زنم آواز
های منم
تارزن کوی تاریکی
سرود درد آشنای شب
قلم زن بر شکوه بیداری
می نوازم ساز
می دهم آواز
آری منم
بر آستان بی کسی ها
سر فراز . . .!
برو ای غم . . .
برو ای غم
از سر کوی دلم
که سر زلف نگاری
به سر دل بزنم
که به شیراز برایم
به نشان فال حافظ
به تو فریاد زنم
برو ای غم ز برم
که نسیم عطر مستانه گلی
که گذشت از خیالم
سوی دردانه دلم
که دگر جای نباشد به برم
برو ای غم ز برم
کز شراب عشق باز هم
دو سه پیمانه زدم
نشوم هشیار دیگر
دم به دم نعره زنم
برو ای غم ز برم
من ، عشق ، انتظار
انتظار است اکنون
میهمان خانه ما
انتظار رفتن از دیر تنهایی
درست است که برایم نیست !
اما
باز هم شیرین شود شاید
کام تلخ اندود و آه افسوس ما
لحظه دیدار در پیش است
باز
دلی عاشق
نگاهی نو
دلی لرزان ز شوق وصل یار است
گرچه برایم نیست !
اما
شاید شود یادی
ز رویاهای دیرین آن روز ها
«لحظه دیدار نزدیک است»
باز می شوم در چشم عاشق گم
می شوم در قلب پاکش
آهسته لبریز
شاید ذره ای تر شود از عشق
این شکسته جام خسته و خونین ما
برو ای گل ...
بوی مریم های سپید طاقچه
باز یاد مستی های پیش
باز رویش رویایی از آن روزها
باز قصه غصه
که چو عطر افسون گر آن مریم ها
هر نفس تازه می شود
به سپیدی روی گل می نگرم
کاش میهمان طاقچه من نمی شدی!
تازه دل ز توفنده جام عشق رسته بود
کاش افسون یاد گذشته من نمی شدی!
دگر اشکی به چشم دل نمانده بود
کاش نظاره گر دل بی اشک من نمی شدی!
برو ای گل افسون گر و زیبا
برو ای سپید رو ، ای فریبا
دل من دیر بازی است که نمی کند مستی!
شاید باغچه ای یابی
زیبا تر از طاقچه من
که باشد میزبان بهتری!
پرنده و قفس . . .
پرنده در کنج قفس
در بهر سکوت آهن و پولاد سرد
گرمی عشق گل و پروانه را می فهمد
به خدا می شنود
باد صبا چه می سراید در گوش گل سرخ
پرنده در کنج قفس
تنها ، تنها نیست!
پرنده محکوم تماشا ست!
تماشا و تحمل !
پرنده در کنج قفس
بهار را در تلاقی فلز جوش خورده _نه به هم که به قلبش_
آری می نگرد
می فهمد
به خدا می شنوم می گرید
و شما آزاد و رها
در نظر دارید که پرنده از برای شما ، آواز می خواند!
امروز . . .
خورشید نگاهی آشنا داشت امروز
دلم لبریز از یاد!
هوای ابر و باران داشت امروز
پروانه ای ، بر گوشه دل بنشست
گرچه برخاست
دلم گویی باز هم هوای آسمان داشت امروز
درختان را شکوفه بر زمین ریخت
دلم نگاهی بر زمین و بر زمان داشت امروز
در انعکاس رنگ گل بر صورت خاک!
دلم گویی هوای برگریزان داشت امروز
دلم گرچه جوانی را به سر برد
در میان قصه غم
پیرانه سرم چشم به روی گلرخان داشت امروز
بهر ماهی گیر تا بود
بحر آرام آرزو بود
ای عجیبا ! هوای باد و طوفان داشت امروز
بوی مریم گرچه در دل یاد مستی می نهفت
در کنارش باز بوی هجر و نسیان داشت امروز
مست تنهايی . . .
باز مستم
مست تنهایی جان فرسای خویش
مست قلبی پاره پاره ، درد و ریش
یاد ساغر گرچه دور است
اما
در دل تنهای ما
دور و نزدیک ، کم و بیش
نکند فرقی
آری تاریک جایی است اینجا
دیر نسیان زده و بی دین و کیش!
باز مستم
مست مست
دیگر از این دیار رخت بباید بست
باز نشنوی ای دل مست. . . !
آوایی می آید از دور. . .!
بانگ رحیل است. . . !
آری لحظه پرواز است . . .
که نزدیک است . . .
. . .
رها از رهايی. . . !
صدایی می آید اکنون
از نهان جان خستم :
هله ای دو چشم خاموش
تو ببار قطره اشکی
بزدای از دل من
تو هوای کوی مستی
تو ندای دل نشینی
تو نوای بی نوایی !
بخروشم از نهانم :
که تو ای نوای بی نور !
نروم ز کوی مستی
که برقصم از نوایی
بزنم زشوق دستی
به کلاه کبریایی!
هله ای بهار بی روح
تو نبار از برایم
که ببارم از برایت
که در این دل شکسته
بنشست دُر گرانی!
هله ای فلک نگه کن !
به دلی رئوف و تنها
که دمی نگرفته ارام
به کنار غمگساری !
هله ای فلک بجوشان
ز دلم هوای عشقی
ز سرم نوای نایی
ز برم زلف نگاری
چه بگویمت فلک باز
که دو صد بار بگفتم
که بگویمت من این بار
ز بیان شهریاری :
"بنوازم به اسیری
برهانم از رهایی ! "
ننگ بردگی . . .
بهارا
آسمان ابری است
لیکن
دریغ از قطره ای باران
دریغ از لحظه ای
یادی
دریغ از دیر بی داران !
آسمانا ، این چه رسمی است ؟!
چرا بلبل نمی خواند ؟
چرا عشقی نمی جوشد ؟
چرا دردی نمی کاهد ؟
آسمانا ، این چه قصه است ؟!
چرا از عشق گریزانیم ؟
چرا از گل نمی گوییم ؟
چرا از دل نمی شوریم ؟
آسمانا ، هرکه را پرسیدم اینها را
پاسخم این گونه گفتند : « آه . . .
زندگی درد است
زندگی زجر است
زندگی بغض است
زندگی کین است
آری پسر جان ، « زندگی این است !»
آسمانا تو بگو
کشتن پروانه در کنج بهار
نشنیدن آه دلسوخته یک لاله
فراموشی عشق برای گل سرخ
این کجایش زندگی است ؟!
آسمانا بنویس بر سینه خود
کاین ننگ کدامین بردگی است!
رسم روزگار . . . !
قطره قطره ، اشک باران
نم نم خیال یاران!
تکه تکه ، دلی شکسته
نیست این پیمان بسته !
لحظه لحظه ، جور است و فریاد
دم به دم آه است و افسوس
جرعه جرعه ، جام تهی را
سر می کشد رویای دیروز!
کیسه کیسه ، پر می شود از زر
بر در قصری پرآواز!
تکه تکه ، کم می شود از جان
بر پلاسی پر نیاز!
اندک اندک ، در میان ضرب بهانه
هرهر خندیدنی بی درد
گم می شود آه فسرده
در نهان کودکی پر درد !
جمله جمله ، می نویسیم هرجا :
که «این رسم روزگار است!»
روزگارا بر دل مگیر این حرف
رسم روبهک بازی همین است!
کوچه . . .
کوچه خالی است
خالی و تنها
تیره فام و خاموش
بر دل کوچه
رهگذاری نیست!
عاشقی نیست!
حتی
رد پایی نیست!
در کنج پس کوچه هایش
آوای « دوستت دارم !»
دیگر نمی پیچید!
آسمانش ابری است
غرق بغض است
دیگر نمی بارد!
باد هم حتی
در پیچ و خم هایش
دیگر نمی پیچد!
دستی بر سینه دیوارهایش
طرح قلبی
با دو اسم یادگاری
دیگر نمی سازد!
در باغچه هایش
دانه عشقی
با نگاهی
قطره اشکی
دیگر نمی روید!
آی کوچه !
تو نمی دانی چه شد؟!
عاشقانت را چه پیش آمد ؟
رهگذارانت چه شد ؟
صدایم در دل خالی کوچه
این با ر می پیچد!
سکوت می کند کوچه
شاید صدایم آشناست !
شاید روزگاری
در پس کوچه ای . . . !
به هرجا می نگرم
کوچه به من می نگرد!
و پاسخش این گونه بر دل خالی من
این بار می پیچد!
بغض من
در بستر تنهایی او
در میان دل تنگش
این بار می شکند! :
« آری تقصیر من بود . . .
. . . »
کوچه با شاخه های سبزش
مرا در آغوش گرمش
این بار می فشارد!
بغض آسمان نیز
بر تنهایی کوچه و من
این بار می شکند !
آسمان می بارد
و اشک های کوچکش
در میان باران چشمان ما
این بار گم می شود !
از ياد رفتگان . . .
دل من کنج دیوار بهار
دل من در سایه سار یک چنار
دل من بر لب طاقچه شکوفه ها
دل من بر پیچ خطرناک زمان
از یاد رفته است!
دل من غمگین نیست!
دل من شاد تر از ابر بهار
دلباز تر از آسمانی ابری
دل انگیز تر از غروب پاییز
دل من شادی شاپرک است!
دل من
مثل عروسک های کودکی مادر
مثل ماشین جوانی های پدر
کهنه و از یاد رفته است!
دل من شیرینی یک عیدی
در خیال دخترکی مسکین است!
دل من در اشک تنهایی دستانش
در اوج پرواز پرستو جاریست!
دل من
مثل دستان کودکی یتیم
مثل ساز شکسته یک « سنتوری»
مثل اجاق سرد هزاران مادر
دل من
در انتظار یک شاپرک برای چوبه دار
که قانونی شود اندکی قتلش !
در مصاف چوبه دار و گلو سرخ
دل من
در نگاه حسرت بار کودکی پر درد
بر خانه گرم مرفهینی بی درد
دل من کنار ترس گل سرخ
از میان نگاه بی شرم سیاه پوشان چوب به دست!
که چرا گلبرگ هایش پیدا بود!
آری دل من اینجاست
کافی است چشم باز کنید!
غمگین نیست
تنها اندکی از یاد ها
رفته است!
اينجا ايران است . . .
اینجا ایران ، خاک دلیران مرده
اینجا ایران ، کنام روبهکان تزویر
اینجا ایران خوابگاه بیداران
نه ! ،اینجا ایران نیست
ایران دیر بازی است که ویران شده است . زمانی که فردوسی گفت : « دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود.» به راستی نمی دانست روزی کفتاران ظالم جاییی برای پلنگان و شیران نیز باقی نخواهند گذاشت!
آری اینجا ایران است ، خانه درد است. دخترکان ایران دیر بازی است حسرت بازی در کوچه باغ هایش را در کنج اتاقهای تنگ در گوش عروسکانشان زمزمه می کنند.
اینجا پدران هنگام خواب گونه ها یشان از شرم دستان تهی شان ، از شرم نگاه کودکانشان خیس است.
روزگاری در ایران –مادرم می گفت !-
کودکان می خواندند :« بابا اومده / چی چی آورده / نخود کیشمیش / بخور و بیا . . . .»
اما امروز - من میگویم !- کودکان در دل های افسرده خود اینگونه نجوا می کنند : « بابا اومده / چی چی آورده / یه دنیا غصه / چشاشم خیسه »
اینجا ایران است مهد تمدن و من در تخت جمشید از زبان راهنما می شنوم : « این سنگها و نگارها تمدن ایران را در عصر کوروش در هزاران سال پیش نشان می دهد» من می خواهم بپرسم هزار سال بعد آه مادرکان ، شرم پدرها ، گریه دخترکان بر کدامین سنگ ها حک خواهد شد ، اما نمی پرسم !
رويای روز . . .
شب است
مرد شب روز را
در خیال خسته شب
در جنگ سوسو با ظلمت
در میان هوهوی بوف پیر
می جوید
می جوید
تا بیابد روزنی تا نشاند مرهمی
نیست یاری
یاوری
جان نثاری
مرهمی!
مرد شب
به پنجره ها می نگرد
همه مردم شهر خوابیده اند
آسوده!
در خیالند :
«کاش کسی بود تا چشم باز می کردند
نقاب از رخ شب در می کشید
روز را می آورد !
شور را می آورد!»
اما
همه دل ها خسته
همه چشم ها بسته
یاد روز در دور دست رویا هاست
مرد شب به افق می نگرد
روزگاری هر روز
در پشت کوه ها
از میان دره ها
نور پرواز می کرد!
مرد شب خنده تلخی زد
مردم شهر دیگر
خواب هم نمی دیدند!
و بهاری است در راه. . .
بهار در راه است
و سال پیر ، به افق می نگرد
به یاد بهار خویش نمی داند بخندد
یا بگرید
خورشید ره سپار غروب
من به این روز ها می نگرم
و به سال پیر که به من می نگرد
و به این غروب دلگیر که به ما می نگرد
زبانم در دهانم می خشکد
ولی
چشانم خیس است
نگاهم بر چشمان خسته اوست
با نگاهم
می خواهم بگویم ای دوست . . .
مرا ببخش ای دوست
که سال پیر آهسته می خندد
می زند بر شانه ام دست :
ای رفیق روز دیرین مباش غمگین
که بهاری است در راه
زیبا تر از بهار ما
می دانم که شکستند دلت را
می دانم که تنهایت گذاشتند با ما
می دانم که خندیدند بر تو
می دانم که نماندند با تو
ولی شاد باش
که بهاری است در انتهای ما
که شکوهی است با تو
گرچه هیچ کس نخواهد فهمید
اما ، این «حقیقت» است که زیباست!
و بهاری است در راه
و باور کن فرصتی نیست با تو
برای غم خود
بلکه خواهی نشست
پای قصه غصه شاپرکان
و تو پرواز را
و تو شیرینی پرواز را
و تو لذت شیرینی پرواز را
به آنها خواهی آموخت
گرچه هیچ کس نخواهد فهمید
که تو پیام آور امید بودی!
اما
این حقیقت است
این سخن استادت که تو را یک شب گفت:
" کمتر از ذره نی ، پست مشو ، مهر بورز
که به جولانگه خورشید رسی چرخ زنان"
و میدانم که به خلوتگه خورشید دست خواهی یافت
و آندم نیز زیباست
چون بهار دیگری است در راه!
ساقی عشق
« ای ساربان آهسته رو
کارام جانم می رود»
وان دل که بی تو بود باز
بی تو به صحرا می شود
ای ساربان آهسته گردان
چرخ فلک را این زمان
کز گردش بیهوده اش
گویی روانم می رود
ای ساربان بار تو چیست؟
چنین سبک پر می کشی!
این ساغر بی می عشق
چنین سبک سر می کشی!
ای ساقی و سرور ما
این جام و این ساغر ما
ببین تهی است پیاله ام
از می ناب جان فزا
ببین که از خواهش من
دستم چو شاخ نارون
بر آسمان خشکیده ، تن
خمید چون درخت بید
بگیر پیاله را ز من
بر طاق آسمان بزن
تا زان می قدسی ، فلک
ریزد به جان ساغرم
وانگه پیاله را بیار
بر جان خسته ام سپار
تا مست و باز مجنون شوم
همسان تو ساقی شوم
بر طاق آسمان رسم
جایی که نور است فلک
فریاد می دارد ملک
فریاد چو ساز ارغنون :
کی مست سر تا پا جنون
انا الیه راجعون!
نيست کسی در انتظار...
آهسته می رود قطار
ره می سپارد زین دیار
می رود سوت کشان ، آه کشان
خسته از دست زمان
این مردمان
آهسته می رود قطار
ره می سپارد زین دیار
می رود سوی وصال ؟
نی ، چه وصالی؟!
چه خیالی!
نیست کسی در انتظار!
شب و روز ره می سپارد
از هر دیار ، بر هر دیار
می رود گاه آرام و بی صدا
گاه تند و پر ز آوا
آوای غم انگیز چرخ ها
خسته از آمد و شد
خسته از هر چه دیار
خسته از ......آه!
نیست کسی در انتظار
آهسته میرود قطار
در هر ایستگاهش
هزار مردم
با چشم گریان
اندکی خندان
بدرقه می کنند یار خود را
و قطار می رود سوت کشان ، می رود آه کشان
و در مقصد آه
چه می گویم کدامین مقصد!؟
«مقصد آدمیان»
نه این قطار!
و باز
هزار مردم
با گل مریم ، گل ناز
با آغوشی باز
لب ها خندان ز ذوق
چشم ها گریان ز شوق
می روند آدمیان
خالی و تنهاست این قطار
نیست کسی در انتظار
نیست کسی در انتظار
نو بهار آرزو . . .
تا شکوه این خزان چنگ زده بر دل من
نیست بهاری دلنشین رهگذر کوچه من
تا زمستان گذرد از من و دل از دل و ما
نیست بهاری پس از این باغ خزان بسته ما
بیا ببین در این خزان
در لحظه بغض زمان
بیا ببین که خسته ام
از حال دل از حال ما
بیا بگو از آن بهار
از آن هزار و لاله زار
بیا بگو حسرت خورم
ای وای دل ای وای ما
کی می شود بر من و دل باز بهاری گذرد
تا که زین باغ خزان روح و دلم را ببرد
کی می شود باور کند یک گل ازین باغ و بهار
که خزان روح من از بی کسی است نه حال زار
کی می شود تا دل من نزد نگاری بپرد
از میان این خزان سوی بهاری بپرد
پرواز ستاره
امشب ستاره ای
زین جهان پست
رخت بربست
امشب ستاره ای رفت
تا اوج خدا
تا سکوتی زیبا
آزاد و رها
امشب ستاره ای پرواز کرد
سوی درگاه خدا
سفر آغاز کرد
امشب زمین قدری تاریک تر شد!
زمین غمگین تر شد!
اما آسمان!
چه پر نور است امشب!
چه پر شور است امشب!
مرد شب
امشب
آسمان را می دید
شکوه را می دید
پرواز را می دید
ستاره را می دید
مرد شب چشمانش را بست
خواست در دل بگوید حرفی
اما . . .!
دو چشمش را گشود
دو دستش را هم
از ته دل فریاد زد :
«سفرت به خیر ستاره . . . !»
تقديم به روح بلند پرواز
معلم ، شادروان «پدر»
قلب های يخ زده
زمستان است
آری
خوش بهانه ای است سرما
برای سردی
چه بهانه ای خوش تر از سرماست
زمستان است
دل ها
نه به خاطر نا جوان مردی!
نه به خاطر دو رویی!
نه که فکر کنی از انتقام است
نه!
هوا سرد است!
دل مردمان ز سرماست
که سرد است!
مرد شب
دیشب درختی را دید
او هم یخ زده بود!
برای درخت گریه کرد
و برای آدمیان هم
و برای دل شب!
شبی را به یاد داشت
در افسون سیاهی و مه و سرما
آوایی
طنینی سرد می افکند :
« ای خواستگاران فراموشی
بشتابید!
سرما آورده ام
بهر شما
مرهمی خوش
برای دلتان!
هر شب و صبح بر دل خود مرهم کنید
تا فراموش کنید
آهسته
آنکه به یادتان بود پیوسته
فراموش کنید
آسوده بخوابید!
آی مردمان بشتابید!
به ! چه زیبا مرهمی است سرما!
گر کسی رسید
نگویید دوره گرد پیر سرما بود
بگویید :
هوا سرد است! »
مرد شی باز هم به یاد آورد :
همان شب
صف پر هیاهوی مردان و زنان
در کوچه شب
تا بساطی سرد
تا پیر دوره گرد سرما
مرد شب جوانی را دید
آهسته و بی صدا
گریه می کرد در کوچه شب
مرد شب جوان را دید
در میان سینه اش
سرخی دلش
پیدا بود!
یک نفر!
آری
یک نفر!
اما بود
که دلش گرم بود
مرد شب آهی کشید
سپس آهسته لبخندی زد
دلش گرم تر شد!
جوان تا بساط کثیف دوره گرد آمد
تا اوج سرما
تا لب پرتگاه آسوده خفتن
تا ننگ فراموشی
تا اوج غفلت!
مرد شب
چشمانش را بست
دل گرمش لرزید
نمی خواست ببیند که جوان . . .
دوره گرد پیر
تا جوان را دید
آوازش دگرگون ساخت
غرید ! :
ای همه غم دیدگان
ای همه شوریدگان
ای اشک ریزان
ای سوی ماه رویان در فغان
مرهم آوردم بهر شما!
بی هزینه ، بی منت
مفت و ارزان
بشتاب ای جوان!
مرد شب روی گرداند
و چشمانش را باز نکرد
نمی خواست ببیند که جوان . . . !
اندکی بعد . . .
مرد شب
دو چشمش را گشود
کوچه تاریک بود
تاریک و سرد!
دوره گرد رفته بود
در ته کوچه ، آهسته کسی می خندید!
مرد شب نزدیک شد
جوان بود
در میان سینه اش . . .
آه خدایا آه !!!
چه می دید!
کوه یخ!
مرد شب برگشت
دور شد از آن محنت
ازآن نغمت
رفت تا شب
در میان سینه اش
آتشی بود
گرم!
آری امشب
همه می گفتند :
«هوا سرد است!»
زيباست غم ...
زیباست غم زیباست
چون غروب سرخ پاییز
چون شب سرد زمستان
چون آسمانی ابری
زیباست غم زیباست
گریستن
پر گشودن
در خیال پاک باران
زیباست غم زیباست
آهنگ دلنواز و گرم هق هق
سرود آشنای روح عاشق
در میان ضرب هق هق
زیباست غم زیباست
در میان ساحل روح
گریستن همچو دریاست
گریستن همچو رویاست
در میان خاطر ماست
زیباست غم زیباست
مرد شب
در میان غروب سرخ پاییز
در آسمان ابری شب
شب سرد زمستان
در خیال پاک باران
در میان ضرب هق هق
در میان ساحل روح
غرق رویاست
آه ، خدایا !
مرد شب
امشب چه زیباست!
مرد شب
باز شب است است و سکوتی زیبا
شب است و آوای دل انگیز پری ها
شب است و آسمانی پر ستاره
پر از ابر های سرخ واره
ابر هایی با دلی روشن
از دانه دانه امید
لحظه لحظه پر برف
آری شب است
زمستان است
هوا گرچه تاریک ولی شیرین است!
درخت گرچه بی برگ ، با سپیدی نو عروس است!
مرد شب تنهاست
خانه دل گرچه تاریک
گرم است
چشمک تک ستاره
زوزه گرگی گرسنه
هوهوی جغد پیر
ناله های شب گیر
آوای بی هراس سوت شبگرد
دانه های پر امید برف
گرچه سرد است ولی
زیباست!
چه کسی بود که گفت مرد شب تنهاست؟!
مرد شب مست است
مست دانه دانه سپیدی
دانه دانه روشنی
چه کسی بود که گفت مرد شب دلگیر است؟!
مرد شب گرچه نمی خندد به روی
مرد شب گرچه می گرید نهان
مرد شب ...
مرد شب بر روی زمین سر بر آسمان
می بارد ، می رقصد ، می دود چرخ زنان !
هر دو دست کوچکش را می گشاید
این بار خداست که برایش
دانه دانه سپیدی
دانه دانه امید
دانه دانه روشنی
هدیه آورده است!
چه کسی بود که گفت مرد شب عاشق نیست؟!
تنهايی نام ديگر من است !
یک عمر جنگیده ام
به صد شمشیر به صد فریاد
جنگی نا برابر
به صد حیله به صد نیرنگ
دمادم
دریغا نمی دانستم
که تیغ بر روی خود کشیدم
آه که دیر است کنون پرواز
با که گویم راز ؟
آری تنهایی دشمن من نیست!
تنهایی اوج پرواز کبوتر در شب
شکوه آخرین برگ سبز است
در مهر !
آه پیرمردی است
زل زده بر گل های سرخ
پرواز قاصدکی است بر بال نسیم
بغض کودک گم شده ای است در شهر
به هوای دست گرم مادر
در دلش ترس است
آه مادر ، مادر !
تنهایی لحظه مرگ دخترک کبریت فروش
لحظه آتش زدن همه کبریت ها
لحظه پرواز تا مرگ
تنهایی شاخه رز سپید خشکیده ای است بر دست
به امید گل مریم!
آه با که گویم راز ؟
با که گویم راز... ؟
آری تنهایی این است
دشمن من نیست
تنهایی نام دیگر من است!
مجرم و قاضی ...
مجرم منم و جرم من است وفای من
جرم من است باور احساس سمن
جرم من است وقت باران گریه کردن
پرگشودن رو به افق پرواز کردن
جرم من این است که چرا یاد شقایق می کنم
با یاد سوخته دلی صرف دقایق می کنم
جرم من این است که چرا در خیالم جای دارد صد بهار
صد شراره بر هزاران لاله زار
مجرمم چون نکنم یاد رزهای سپید را فراموش
یاد بوی روح انگیز مریم های گل فروش
آری جرم من این چنین رنگین است
در چشم آدمیان سنگین است
نمی دانم جرم من است یا جرم شاکیست
فقط دانم که یاد دوست باقی است
خدایا قاضی تویی ، مجرم منم
حاکم در گاه تویی ، تن به جزا داده منم
نکند روزی دگر یاد اسیران نکنی
این شکسته خانه را پر نور و سودا نکنی
انتظار بر حکم سحرگاه تو دارم ای دوست
صبر و امید بر آن عدل تو دارم ای دوست